حكيم زجاجى

847

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز سامانيان متقى بود مرد * به علم و عمل جوهرى بود فرد پدر مقتدر شاه باكام بود * همان مادرش خلوتى نام بود در آن روز كاو را ببردند باز * بدان تا شود مهتر و سرفراز نمىكرد صدر خلافت قبول * دلش بود از كار تركان ملول كه قاهر در آن وقت برجاى « 1 » بود * بلى مانده بىدست و بىپاى بود به اكراه بد خلع آن نامدار * نه بر آرزو رفت بيرون ز كار چو با متقى « 2 » لطف حق يار بود * خداترس و پاك و نكوكار بود بر قاهر خسته شد متقى * به دو گفت كاى سرفراز وفى بدانم كه با تو ستم كرده‌ند * سررشتهء مهر گم كرده‌اند به بيداد كردند چشم تو كور * گرفتند از تو خلافت به زور نخواهم به پيرامن كار گشت * به چشم همه ملك رى خوار گشت من اين شغل گيرم به فرمان تو * نگردم خود از عهد و پيمان تو به فرمان تو مىتوان كرد كار * تو را نيكويى باد از كردگار بر او آفرين كرد قاهر بسى * چو تو گفت هرگز نباشد كسى به من بر ز راضى رسيد اين ستم * به چشمم درآمد از او تير غم نهفته دلش بود پركين من * از او تيره گشت اين جهان‌بين من چراغ دو چشمم فرومرد از او * گلم با دو نرگس بپژمرد از او تو مرحم نهادى ، وىام زخم زد * ز لطف تو اى كامران اين سزد مرا دل ز كار تو خشنود گشت * زيانم به ديدار تو سود گشت سزاوار اين كار كردن تويى * بر اين سروران مير كردن تويى برو كاين مهى بر تو فرخنده باد * مه آسمان بر درت بنده باد از آن پس كه صد آفرين ياد كرد * همان دم صدش جبه بخشيد مرد كه آن جمله در حكم پوشيده بود * ز مهرش چنان دل بجوشيده بود كه دستار صد نيز بر سر نهاد * بدان مير دانا و فرخنده داد چو شد متقى « 3 » با خلافت قرين * بر او كرد هركس كه بد آفرين

--> ( 1 ) جان ( 2 ) مكتفى ( 3 ) مكتفى